دل نوشته های ی پسر . . . .

اگر فرهاد باشی زندگی شیرین است......

 

 

 

یه نفـر باعث می شه که حس کنی چیزی که تـو رو روی زمین نگه داشته جاذبه ی زمین نیست . .

 

 

 

 

 

 

(مخــــــــــــــــــــاطــــــــــــــــــــــــــــــب خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاص)

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 20:25 توسط ROUZBEH ROUHANI|

    واسه مشق شبت  100  بار بنویس : اونی که فکرش رو نمیکنی همیشه به یادته . . .

 

 

 

 

 

 

(مخــــــــــــــــــــــــاطـــــــــــــب خــــــــــــــــــــاص)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 14:30 توسط ROUZBEH ROUHANI|

جمعه بهم خبر دادان یکی از بهترین دوستام 


خیلی دوستت دارم ، همیشه تو قلبم جا داری

محمد امین جان روحت شاد 



برای شادی روح دوسته گلم یه فاتحه بدین خواهشا....

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:47 توسط ROUZBEH ROUHANI|

سلام به تمام دوستای گلم 


یه چند وقت شاید نباشم   دوستتون دارم

این عکس منو داداش گلم هست

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:47 توسط ROUZBEH ROUHANI|

دل گیر نشو، آدمها اینطوری اند، سیگار هم کامش را که داد ، زیـر پا ، لِه اش می کنند

&

خسته ام! نه اینکه کوه کنده باشم نه …! دل کنــــــــده ام!


&


دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد                                          

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:17 توسط ROUZBEH ROUHANI|

گذشته که حالم را گرفته است !

آینده که حالی برای رسیدنش ندارم !

و حال هم حالم را به هم میزند

چه زندگی شیرینی!…

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:36 توسط ROUZBEH ROUHANI|

دلم واسه اول دبستانم تنگ شده!

که وقتی تنها یه گوشه حیاط وایسادی !

یه نفر میاد و بهت میگه : با من دوست میشی !؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:38 توسط ROUZBEH ROUHANI|

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:0 توسط ROUZBEH ROUHANI|

مترسک ناز می کند


کلاغ ها فریاد می زنند


و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است


خشک و بی نشان

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:11 توسط ROUZBEH ROUHANI|



معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یاثروت را بخواند,

پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت پسرک در حالیکه دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم…
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 2:35 توسط ROUZBEH ROUHANI|



      xj